گونیا

تکه‌پاره‌های مرحوم گونیا

اندوه یک گربه‌ی‌ وحشی

 

وقتی که حسابی حسابی عصبانی‌ام آن هم از دست آدم‌هایی که شهامت گفتن حرف را چشم در چشم تو و دهان در گوش تو ندارند، و دائما ایراد می‌گیرند، بهانه می‌گیرند، غر می‌زنند، سعی می‌کنند به تو بگویند که کارت پر از نقص است، پر از اشکال‌... دلم می‌خواهد برای آرامش خودم هم شده چنین بنویسم:

 

و او مثل اختناق همه‌جانبه بود

مثل نفرت غلیظ

مثل تکرار واژگان، منحط

 

و او عفونت منفور یک نسل بود

نسلی که جهش قورباغه‌ای را با پرش اشتباه گرفت

و او به آسمان رفت

...

قورباغه‌ای در ماه!

 

 

پس‌نگاری:

مدت‌هاست که دلم می‌خواهد در اتاق یک نفر را  بزنم. اجازه بگیرم وارد اتاق‌اش شوم. به او یاد بدهم که برای ورود به جایی باید اجازه بگیرد، بعد از سال‌ها سکوت و در خود ریختن، هرچه درباره‌اش فکر می‌کنم با فریاد بگویم، در اتاق‌اش را ببندم و برای همیشه بروم... (چه حس عجیبی! مدت‌هاست کمبود عقل را در خودم حس می‌کنم!)

 

   + شیما زارعی ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

کج بشین و راست هم نگو، کم‌تر دروغ بگو

به هم دروغ می‌گوییم: کوچک‌تر، کوچک، بزرگ، بزرگ‌تر

این روزها، در این فضاها، در این زندگانی‌های چند صدگانه‌ی ما، در این لذت‌های مخفی، ادعای راستگویی مثل ذوب نشدن یخ در برابر خورشید استواست.

همه هم تن داده‌ایم به ناراستی در رفتار خودمان، دوستان‌‌مان، اطرافیان و آشنایان‌مان؛ گرچه در میان این همه ناراستی، سمج‌وار گاهی امیدواریم که شاید کسانی باشند، نزدیک‌تر به روح‌مان که کم‌تر برای توجیه خودمان به آن‌ها دروغ بگوییم و آن‌ها هم. اما چه می‌توان کرد که گاهی همان‌هایی که نزدیک‌تر می‌شوند؛ چنان آوارند که هیچ مرمت‌کاری را توان ترمیم شکست‌ و پوسیدن‌مان نیست و چه سهمگین که بهانه‌ی هر دروغی خود تو باشی.

 پس‌نوشت:

 بیش‌تر بازدیدکنندگان این وبلاگ از آشنایان‌اند، پیشاپیش از تک‌تک‌شان خواهش می‌کنم از فردا نگویند: «من چه دروغی به تو گفتم؟» چون برای هیچ‌کس جوابی ندارم، درست به اندازه‌ی سکوت این ماه‌ها.

 

   + شیما زارعی ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

این واژگان خسته‌ی کشدار!

بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام این بود که برای کسانی که به نوعی متفاوت از دیگران بودند، اسمی مختص خود آن فرد داشته باشم، اسمی که معنای خودساخته‌ای بر آن باشد: کوآلا، غول کوچولو، سمندون، لی‌لی بریسکو، زیتون و ... حتا خاطرات شنیداری و بویایی من هم برای آدم‌های خاص زندگی‌ام کاملا پوشه‌ای مجزا داشت. موسیقی‌ها و بوها، طعم‌ها و حتا رنگ‌های آدم‌ها برای‌ام مخلوط نبود. اما ظاهرا بیش‌تر آدم‌های دور و برم با دنیا عکس دسته‌جمعی می‌اندازند. هیچ‌ چیز برای‌شان ارزش یکی بودن ندارد و دهان‌شان پر است از واژگان این‌چنینی: «قربونتون برم من الهی»، «عزیزم»، «جانم»، «عزیز دلم»، «فدای تو بشم»، «دوستت دارم»، «دورت بگردم»، ...

البته این مهم نیست که دوست دارند واژ‌گان‌شان را فله‌ای خرج هر کس و هر چیز و هر موقعیتی کنند و در بعد بسیار عرفان‌زده‌اش ادعا کنند که تمام جهانیان را به یک شکل می‌بینند. مشکل این‌جاست که می‌خواهند به زور به آن ماهیتی یگانه بدهند و بگویند این «جانم»، با آن «جانم» فرق می‌کند. اما نمی‌دانم چرا باورم نمی‌شود که به همه میوه‌ها بتوان گفت: شلیل!

مگر چه اشکالی دارد واژگانی را انتخاب کنیم، بر آن‌ها بار حسی خود را بیفزاییم و آن را شش دانگ به نام کسی کنیم؟ چرا همه باید جان و عزیز و نازنین و دل و جگر و کبد ما باشند؟ تا کی این واژگان دستمالی شده می‌توانند اصالت حس و عمق حس‌مان را به کسی بازگو کنند؟ مگر آن‌که حقیقتا حسی در میان نباشد که عمق آن تخمین زده شود. آن زمان است که می‌توان بی‌محابا واژگان را کیلو کیلو، بر سر اطرافیان ریخت.

به نظر می‌رسد این  مشکل زبان عاطفی ماست که یک مشت اصطلاح از پیش تعیین شده را به خورد همه می‌دهیم و نمی‌توانیم به کلمات تازه‌تر، بار معنایی مشخص‌تری دهیم. طوری که آن کلمه فقط مال یک نفر باشد این مساله درباره تمام علاقه‌های فردی ما هم صدق می‌کند. همه چیزمان بر سر کوی و بازار پخش است. و برای من چقدر کلمات این‌ روزها تهوع‌آورند! دل‌ام تنگ است برای یک دوستی بی‌واژه و ناب... کسی سراغ دارد؟

پسینه:

راستی چه بد که زبان آدم‌ها نمی‌شکند!

   + شیما زارعی ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

آلوسگک

پیش از این قرار بود هرگاه به کلمه عجیبی برخوردم که معنای‌اش برای‌ام تازگی داشت یا جالب بود، آن را برای دوستی اس‌ام‌اس کنم تا هم در ذهن من ته‌نشین شود و هم آن دوست بدون گشتن، یک کلمه‌ی جدید داشته باشد. اما از آن‌جا که از این طرح استقبالی نشد. پس از این بخشی را با عنوان «واژکاوی» در وبلاگم خواهم داشت. هر از چندگاهی هر واژه‌ای که برای‌ام از هر نظر جذاب و نو بود، این‌جا خواهم گذاشت، تا شاید شما را نیز به کار آید:

نخستین کلمه‌ی انتخابی من «آلو سگک» است. وقتی این کلمه را دیدم به هر چیزی فکر می‌کردم جز معنی عجیب‌اش. البته شاید به چشم من چنین آمده باشد. معنای آن بر طبق فرهنگ سخن چنین است: «گوجه یا نوع نامرغوب آن». بیچاره میوه‌ فروشی که مشتریان‌اش بخواهند با این واژه گوجه‌‌های‌اش را تحقیر کنند!

   + شیما زارعی ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

به یک کرشمه‌ی صوفی‌کشم قلندر کن!

بر در میخانه رفتن کار یک‌رنگان بود

خود فروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست

 ز زهد خشک ملولم کجاست باده‌ی ناب

که بوی باده مدامم دماغ تر دارد

 حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد

 مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چراکه وعده تو کردی و او به جا آورد

 زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد

 نقد صوفی نه همه صافی و بی‌غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه‌ی ماست که در هر سر بازار بماند

 می‌خور که شیخ و حافظ و مفتی ومحتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

چه شانسی آورد خواجه‌ی شیراز که تصادفا درسایی‌اش به قرن بیست‌ویک نرسید. چون اگر دیوان او را از  اشعاری این‌چنینی بشویند که دیگر حافظ نیست و خواجه‌‌ی شیراز؛ و اگر به دیوان‌اش این‌چنین مجوز چاپ دهند که وامصیبتا!

 

این‌که بتوانی خود را به عادت‌شکنی عادت دهی برای‌ام لذت‌بخش است. به نظرم باید روزهایی باشند که از بهترین عادت‌های‌مان هم فاصله بگیریم، چون اگر این اتفاق نیفتد زندگی‌ کلیشه‌وار و خسته‌کننده‌مان تبدیل می‌شود به یک ماشین خودکار؛ و ما هم بی‌داوریِ خود، ادامه می‌دهیم. گاهی حتا غذای دوست‌داشتنی را نباید خورد، رفیق‌ترین رفیق را نباید دید، بهترین کتاب‌ را نباید خواند تا همه‌ی این‌ها تبدیل نشوند به تکرار و از فرط تکرار ترا بکشانند به سمتی که همه چیز شده است عادت، ولو این‌که عادات خوب باشد. برای همین با نفس «روزه‌ گرفتن» حال‌ام خوب است، فارغ از هر دین و مذهب و آیینی. این‌که گاهی خود را به نخوردن عادت دهی، به نظرم نوعی سنباده زدن است تا بار دیگری که به  سراغ‌اش می‌روی، نوع دیگری به آن نگاه کنی.

اما این روزها حال‌ام عمیقا بد است. حال‌ام بد است از آدم‌هایی که تمام سال هرکاری می‌کنند ـ از آن کارهایی که حافظ در اشعارش آورده است ـ اما تا می‌رسند به این ماه، تمام عادات‌شان را می‌گذارند کنار و ماه که تمام می‌شود بدتر از گذشته شیرجه می‌زنند در دل عادت‌شان و منتظر سال بعد می‌شوند که باز هم در اصطلاح خودشان «توبه» کنند و همه چیز را حل کنند به شبی و ماهی. آخر یکی نیست به این‌ها بگوید: اصلا برای چه روزه می‌گیرید؟ مثلا می‌خواهید نفس‌تان را مهار کنید؟ آن هم با زور و اجبار؟ چه کسی را می‌شناسید که برای مثال در ایران زندگی‌ کند و نفس‌ خوراکی‌اش ـ همان اماره ـ  مهار نشود؟ در خیابان‌ها خوردن غدغن است، رستوران‌ها بسته‌اند، در ادارات پانصد گماشته بر سرت آوار می‌شوند که مبادا در مفسده‌ی روزه‌خواری بیفتی. حالا اگر جرات داری، چیزی بخور!

یادم می‌آید وقتی مدرسه می‌رفتیم به زور در سر ما فرو می‌کردند که در این ماه دنیا پر از فرشته است و شیطان دربند. و اگر کار بدی کردی، تو خودت شیطانی. حالا می‌فهمم که چرا دنیا پر از فرشته است و چرا فرشتگان فشار همه جا وول می‌خورند که مبادا شیطان مقیم شوی! هرچند همه‌ی این‌ها به نظر نقض غرص است. حتا اگر از بعد اعتقادی روزه می‌گیرند که نفس را مهار کنند و به یاد نیازمندان باشند، این کار عملا با این فشارها اتفاق نمی‌افتد. یاد همان سال‌های مدرسه می‌افتم و معلم دینی که مرتب می‌گفت: «مقام انسان از فرشتگان برتر است، چون فرشته نمی‌تواند گناه کند». و معلوم است در این روزگار فرشتگی‌ِ اجباری، فرشته بودن هم ارجی نداد.

 کدام نیازمند بدبختی را می‌شناسید که در طول سال دیگران به خاطر او از خوردن ابا کنند و جلوی چشمان مبهوت و غم‌زده‌اش شکم از انواع اطعمه و اشربه نینبارند؟ چند بار شده است که لقمه در گلوی‌تان قفل شده که پشت فلان شیشه‌ی رستوران یا هر مغازه‌ی دیگری، دخترکان و پسرکان کار با چشمان هراسان و گرسنه شما را نگاه کرده‌اند؟ آیا آن‌جا وجدان فرشته‌گون‌تان به سراغ‌تان آمده که مثلا در همان لحظه دست از خوردن بکشید؟ آیا برای آن نگاه مضطرب آنقدر احترام قائل شده‌اید که روزه بگیرید و چیزی نخورید؟ حالا همسایه‌ها یاری کنند تا شخص شخیص محترم روزه‌داری کند که مبادا گناهی صورت بگیرد با خوردن دیگران.

اگر راست می‌گویید و روزه‌دارید؛ بر سر سفره‌های کسانی بنشینید که دوست ندارند یا نمی‌توانند روزه‌ بگیرند و از خوردن چشم‌پوشی کنید. نه این‌که به زور به دیگران حقنه کنید که تظاهر به روزه‌داری گناه است و ماه رمضان است و ما روزه‌ایم. دیگران هم در کنار ما نخورند و نیاشامند تا بهشت را ما یک‌جا سند بزنیم!

   + شیما زارعی ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

مجال خواب نمی‌باشدم!

تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمی‌باشد

چو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمی‌باشد

دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت

مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمی‌باشد

ملک یا چشمه‌ی نوری پری یا لعبت حوری

که بر گلبن گل سوری چنین زیبا نمی‌باشد

پری‌رویی و مه پیکر سمن بویی و سیمین بر

عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمی‌باشد

چو نتوان ساخت بی‌رویت بباید ساخت با خویت

که ما را از سر کویت سر دروا نمی‌باشد

مرو هر سوی و هر جاگه که مسکینان نیند آگه

نمی‌بیند کست ناگه که او شیدا نمی‌باشد

جهانی در پیت مفتون به جای آب گریان خون

عجب می‌دارم از هامون که چون دریا نمی‌باشد

همه شب می‌پزم سودا به بوی وعده‌ی فردا

شب سودای سعدی را مگر فردا نمی‌باشد

چرا بر خاک این منزل نگریم تا بگرید گل

ولیکن با تو آهن‌دل دمم گیرا نمی‌باشد

 

اگر در فرهنگ لغت این روزگار مدخل «ویراستار» را نگاه کنید. آمده است: ویراستار، مر انسانی است که هماره در سراسر متون تالیفی و ترجمانی به ازای افعال «می‌باشد» و «نمی‌باشد»،  «است» و «نیست» آورد، و این سترگ‌کاری است شایان تقدیر!

 بر اساس همین تعریف است که هرکس این قاعده‌ی زبانی را خودآگاه یا ناخودآگاه رعایت کند، حتما ویراستار است!

 مدتی است که دقیقا متمرکز شده‌ام بر «می‌باشد» و «نمی‌باشد‌»‌های زبان فارسی در متون کهن. اگر در اولین مطلب یک راست سراغ اشعار سعدی رفته‌ام، دلیل‌ام این است که او را «افصح المتکلمین» زبان فارسی می‌شمارند. کسی که کلام‌اش در چنان اوجی قرار دارد که قله‌های دست‌یابی آسان و تقلید دشوار را به راحتی از آن خود کرده است. به جنگ‌‌های طرفداران و مخالفان‌اش هم درباره‌ی عقایدش هیچ کاری ندارم. او چه در اشعارش هدف‌اش را به هر وسیله‌ای توجیه کند و چه نکند، زبان‌اش در اوج زیبایی است و رقص واژگان‌اش تماشایی. اما سعدی را چه شده است که یک‌باره غزلی با ردیف «می‌باشد» می‌سراید و ابیات «می‌باشد»دار هم در اشعارش پراکنده‌اند؟ اگر واقعا استفاده از این کلمه تا این همه ناپسند و مذموم و خلاف قواعد زبان فارسی بوده است، اصرار سعدی در به کار بردن چنین غلط مکرری چیست؟ مگر این‌که سعدی را در زمره‌ی شاعرانی ببریم که سر ستیز با عادات مالوف زبانی دارند و مثلا برای قاعده‌شکنی چنین سروده‌ است و یا این‌که او را شاعری اندک‌سرا بخوانیم که اگر با ردیف «می‌باشد» شعر نمی‌سرود، معنایی شگرف در اشعارش فوت می‌شد.

اما به نظر نمی‌رسد که او  مانند مولانا بخواهد از سختی وزن شکوه و شکایت کند و به هر بهانه‌ای هنجار بشکند. ضمن آن‌که آوردن ردیف، جزو ملزومات شعر فارسی نبود و در اصل نوعی زورآزمایی شاعرانه به حساب می‌آمد تا ثابت کند توانایی شاعر در حدی است که می‌تواند در حول یک کلمه یا مجموع کلمات و افعال، معانی تازه‌ای در هر بیت گردآورد و وزن را هم حفظ کند.

با توجه به این مسائل تنها چیزی که به نظرم می‌رسد این است که این قاعده در روزگار او چندان مخل فصاحت کلامی و زبانی نبوده است. گرچه این‌روزها دیگر نیاوردن «می‌باشد» متداول شده، اما ظاهرا در زمان سعدی، قبحی این‌چنینی دامن این فعل را نیالوده بود. فقط امیدوارم ویراستاران محترم این روزها هوس نکنند که دیوان سعدی را تصحیح کنند چون شاید ناخواسته با این‌کارشان به لقب سعدی «نقطه‌»‌ای اضافه شود!

در پایان هم چند تک‌ بیت‌ «می‌باشد»دار سعدی را می‌آورم:

 مرا وگر همه آفاق خوب‌رویان‌اند

به هیچ روی نمی‌باشد از تو خرسندی

 

روز و شب می‌باشد آن ساعت که همچون آفتاب

می‌نمایی روی و دیگر باز روزن می‌بری

 مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی

 

گرت اندیشه می‌باشد ز بدگویان بی‌معنی

چو معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی

 هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم

لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن

 

طبع خرسند نمی‌باشد و بس می‌نکند

مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

 

تا چه کردیم دگرباره که شیرین لب دوست

به سخن باز نمی‌باشد و چشم از نازش

 

جز به دیدار تو دیده نمی‌باشد باز

گویی از مهر تو با هرکه جهانم کینی‌ست

 

وگر چنانکه مصور شود گزیر از عشق

کجا روم که نمی‌باشدم گزیر از دوست

 

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد

خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

در سرای نشاید بر آشنایان بست

   + شیما زارعی ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

آداب زندگی

گرگ و میش بود

گوسفندها به طویله بازگشتند...

 

تنها من،

کنار خیمه‌ی گرگ،

با چنگال،

 علف می‌خوردم!

   + شیما زارعی ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()

کشف یک بیماری ناشناخته در من

چرا باور نمی‌کنیم که ما حتا اگر روی یک خط ثابت هم حرکت کنیم، باز هم در حال تغییریم. بی‌آن‌که خودمان بفهمیم، مثل نفوذ تدریجی آب در دل صخره هر روز چیزی کم می‌شود و سنگ تراش‌خورده‌تر. نمی‌خواهد برای دیدن خود جدیدمان، هزار پا از زمین فاصله بگیریم و سری تکان بدهیم که عوض شده‌ایم، کافی است یک بار دیگر به سراغ کتاب‌ها، موسیقی‌ها، فیلم‌ها، طعم‌ها، رنگ‌ها و ... دوست‌داشتنی‌مان برویم. دوست‌داشتنی‌هایی که مدت‌هاست از آن‌ها دوریم. گویی عطر بی‌نظیری‌ست که در مجاورت نور و هوا بویی دگر یافته است. دست کم برای چون منی این اتفاق شدنی است. دیگر به اصالت دوست‌داشته‌های‌ام شک دارم. مثل اصالت دوستی‌های‌ام، دوست‌های‌ام و ...

حدود چهارده سال پیش بود که کتاب «مرشد و مارگریتا» را خواندم. کتاب امانت مرد بزرگواری بود که من بسیار به او و خاطرات محتر‌م‌اش مدیونم. نمی‌دانم چه بگویم از سرخوشی بی‌نهایتی که خواندن این اثر برای‌ام ایجاد کرده بود. آن‌قدر که سال‌ها بعد چاپ سوم اثر را خریدم و در کتابخانه‌ام گذاشتم و همیشه به همه توصیه می‌کردم که آن را بخوانند. این روزها در این فرصت اجباری پیش آمده تصمیم گرفتم به جای خواندن رمان‌هایی که امروزه به کمک زبان‌دانی فقط چاپ می‌شوند و کلی هم بادکنک و بادبادک و فرفره دنبال خود دارند که مثلا شاهکار قرن‌اند و زاده‌ی نبوغ آخرین سردار داستان‌نویسی، یک بار دیگر «مرشد و مارگریتا» را بخوانم.

مطمئنم‌ که کتاب هنوز همان کتاب بود، بولگاکف هم هم‌چنان خودش بود و مترجم‌اش کماکان عباس میلانی، فقط گویا من دیگر من نبودم. صفحات نخستین کتاب هم‌چنان جذابیت گذشته را داشت اما هرچه پیش‌تر می‌رفتم، حس می‌کردم اتفاقی افتاده است. اتفاق شاید در باورهای من بود، شاید در سبک خواندن‌ام و حتا در نخواندنم، نمی‌دانم چه بود و چه شد. اما می‌دانم رمان «مرشد و مارگریتا»، رمان دوست‌داشتنی من نیست.

با این وصف ترغیب شده‌ام به جای خواندن رمان‌های جدید، یک‌بار دیگر کتاب‌هایی را مرور کنم که دیوانه‌وار دوست‌شان داشتم: بیگانه، همه‌ی نام‌ها، ۱۹۸۴، ناپدیدشدگان، اعتماد، من پنیرم ـ عاجزانه استدعا می‌کنم این کتاب را با «چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد» اشتباه نگیرید ـ شازده احتجاب، بوف کور و ...  البته این کار هراسانم می‌کند. می‌ترسم که دیگر آن‌ها را هم دوست نداشته باشم. چندی پیش با بازخوانی برخی داستان‌های کوتاه هدایت هم متوجه شدم که هدایت هم، همانی نیست که در ذهنم‌ نشسته بود. گاهی فکر می‌کنم کاش این کتاب‌ها را زودتر از زمانی که باید نمی‌خواندم. انگار من نویسنده، متن، خواننده، رنگ، بو و عطر دوست‌داشتنی‌ام را یکباره از دست داده‌ام. این آغاز یک بیماری است، «من می‌دونم!»

   + شیما زارعی ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٧
    خط‌خطی‌های شما()